|
یادش بخیر - روزگاری اینجا وبلاگم بود
|
بریدن از فکر تو آسون نبود گرچه دلم دیگه پریشون نبود
چه اتفاق ساده قشنگی لیلی عزیز دل مجنون نبود
دوباره کوچه های نوجوونی بغض تو بارون تو باید بدونی
باید بدونی که چه حالی داره وقتی برای غربتت می خونی
می خونی و حال غریبی داری غم مقدس و نجیبی داری
میدی سه نخ وینستون عقابی هرچقدی پول توجیبی داری
حالا میرم خونه غمی باهامه تنگ عروبه دیگه وقت شامه
یه سایه از دور منو داره می پاد سایه زندگیم آره بابامه
پدر نگفت که بوی سیگار میدم نگفت چرا از همه شون بریدم
گفت میدونم که چه دردی داری دیشب صدای گریه تو شنیدم
عشق مث تف کنار جوبه سکوت غم گرفته غروبه
برای تشنگی سراب مرگه یه قطره از خیال آب خوبه.....
اما اين خانم حضور ذهن ندارد
وقتي دوباره پياده مي شود
دوباره سوار مي شود
دوباره پياده ميشود
مي آيداين ور خيابان
باز سوار مي شود
باز پياده مي شود
مي رسد آن ور خيابان
آنجا سوار مي شود
اينجا پياده ميشود
شايد همان زني نبود
كه سوار شد
وبعد پياده شد
اول پياده شد
بعد سوار شد
يا اول سوار شد
و بعد پياده شد
من هم حضور ذهن ندارم
روزي هزار تا مسافر مي زنم.
عبور نمی کنم از پشت عینک تو
ما را سیاه می کنی
با ریملت
من توی پالتوی کهنه نارنجی ام
هنوز هستم
روی حرف اولم
هنوز عبور میکنم...
انگشتهای اشاره ات
شعری که میخوانم و میخندی
توی این همه روزهای غریب گردی ام
شهر شما
خیال نمی کنم
با قاب سیاه عینکت حتی
کتاب بخوانی
این قاب و دوتا ابرو سیاه/ بالاسر
خیال نمی کنم خواب باشد
دوست داشتم از بالای عینک نگاه کنی
دوست نداشتم
بیدار شوم.... 1/2/85 زیباکنار
سرانجام وب سایت شخصی ام را به راه انداختم با داستانهای بیشتر و به زودی شعرهای بیشتر و...
جا دارد دوست گرانقدرم امید محدث که در راه اندازی این سایت مرا یاری داد راسپاس گویم.
برای اینکه این نوشته و سایر نوشته های این صفحه را درست ببینید و چشم آزار نباشد لطفا سری فونتهای با پیشوند B مثل B یاقوت و میترا و... را در رایانه خود نصب کنید . مجوعه این فونتهای عزیز و زیبا را از سایت برنارایانه بگیرید که زمان اندکی هم می برد.
کابوسی به نام علی دایی
بازی ایران مکزیک جدا از جنبه های ورزشی نکات مهمی از روانشناختی ما ایرانی ها داشت.تقریبا همه بعد از بازی علی دایی را مسوول شکست تیم ما می دانستند. این سخن در آن روز چندان به حق نبود.علی دایی آن روز مسوول مستقیم شکست ما نبود. اما حضور او بار منفی بسیاری برای ما داشت.به جرات می توان گفت تیم ما با حضور دایی 10 نفره بازی می کرد یعنی عملا از حضور یک بازیکن محروم بودیم.دایی حتی در دوران اوج فوتبالش هم بازیکن شش دانگی نبود.پای راستش به پای دیگرش پنالتی می زد. فرم بدنی او اصلا مناسب بازی فوتبال نبود و تفرعن و خودخواهی او عصبی کننده بود و سالها فوتبال کشورمان را فدای نابازیگری خود کرد.تصویر برجای مانده از او بازیکن گل نزنی بود که دائم پس از خراب کردن موقعیتهای بسیار ساده زمین را تف باران میکرد و خلط و هرچه داشت زینت بخش تصاویر تلویزیونی می شد. او با ناشی گری کودکانه اش مقابل ژاپن کاری کرد که ایران به مصاف ایرلند برود و جام جهانی قبل را ازدست بدهد. او در همان اوج خیالی اش که من یکی به آن اعتقادی ندارم باید فوتبال را کنار می گذاشت اما آنقدر در جریان مافیایی فوتبال جا باز کرده بود که هنوز هم کسی جرات نمی کند در رسانه ای عمومی از او انتقاد کند . او همچون رسول خادم که مفتضحانه کشتی را کنار گذاشت با بدنامی بی نظیری فوتبال را کنار می گذارد. بسیار خوشحالم که او را در سالهای آینده در تیم ملی کشور عزیزم نخواهم دید. او دشمن بزرگ پیشرفت فوتبال ایران در چند سال گذشته بود. خیلی ها از او دل چرکین اند و القاب مسخره ای مثل آقای گل جهان شوخی سیاهی بیش نیست. البته می دانم خیلی ها فراموش خواهند کرد او چقدر در این سالها با روحیه و اعصاب مردم ایران بازی کرده و چقدر چشم و دل مردم را خون کرده. من یکی از یاد نمی برم.
با همه این دل چرکینی ها اما باخت ما برابر مکزیک تقصیر او نبود او بسیار محافظه کارانه و خنثی بازی کرد اما حرکتی هم به ضرر تیم ما نکرد.بارها و بارها دیده بودیم که میرزاپور اوجنرال بازی با پا را اصلا بلد نیست و بسیار در این کار ناشی است هرچند کل دروازه بانی اش در یکسال اخیر افت وحشتناکی کرده. نمی دانم روی چه اصلی در همین بازی چند بار بی دلیل توپها را به او پاس می دادند هر بار نفس در سینه ما حبس می شد . آن جوک را شنیده اید که مردی پوست موز را روی زمین می بیند و میگوید ای وای باز هم باید سر بخورم!!؟ حکایت تیم ما هم حکایت آدم دست و پا بسته ای است که انگار محکوم است به هر قیمتی ببازد حتی اگر خوب بازی کند. اشتباه ابلهانه مشابهی در آخر بازی دوستانه با کروواسی در دقیقه 96 یادتان هست؟ این جور خودزنی های عجیب و غریب برای من یکی حکم کابوسی همیشگی را پیدا کرده.چرا اینقدر به خود ناباوریم و مثل یک محکوم دوباره می رویم روی پوست موز؟ من که خیلی خسته ام...
لوله ها و آدمها
در آغاز اعتراف مي كنم كه هيچگاه كارهاي مهران مديري را نمي پسنديدم. شروع كارهايش از ساعت خوش بودساعت خوش زماني به نمايش درآمد كه برنامه هاي طنز راديو تلويزيون محدود به طنزهاي كسالتبار جنگ هفته اي آن سالها بود كه فقط به مشكلات اجتماعي همچون بوروكراسي اداري ، خاله زنك بازي ايراني مي پرداخت يا طنزهاي صبح جمعه اي كه ادامه طنزهاي راديويي مشابه قبل از انقلاب بودند و وقتي هم تلويزيوني شدند.فقط شوخيهاي كلامي را شامل مي شدند كه به سادگي مي شد چشمها را بست و فقط گوش داد ولذت نبرد. .ساعت خوش چند فرق اساسي داشت:
يك:
براي نخستين باراز ظرفيتهاي تصويري براي انتقال شوخي استفاده اي هرچند محدود شد يعني تفاوتي ميان رسانه ديداري و شنيداري قايل گرديد اغلب اين ترفندهاي تصويري معطوف به گوشه پنهان كادر تلويزيوني يا كادرهاي بسته اي بودند كه وقتي بازمي شدند يا صحنه بعد مي رسيد بيننده تازه به نيت اصلي جمله هاي به كار رفته پي مي برد و اين اساس شوخي بود مثال :فردي مقابل ميز شطرنج نشسته دوستش را صدا مي زند كه زود باش بيا مي خواهم ببرمت و اين جمله را چند بار تكرار مي كند بيننده ظاهرامي پندارد كه او دارد فرد دیگر را به بازي دعوت ميكند و برايش كري مي خواند،اما وقتي طرف سر مي رسد معلوم مي شود او مي خواسته دوستش را به جايي مثلا سر قراري ببرد و تصادفا كنار ميز شطرنج نشسته بوده واورا صدا مي زند. يا جايي فردي پرچانه پشت سرهم صحبت مي كند.دیگری كه خارج از كادر است مي گويد سرم را خوردي ! وقتي كادر بازمي شود مي بينيم كه او سر ندارد!
دو:
براي نخستين بار بود كه يك برنامه طنز خود را ملزم به پيام رساني اخلاقي به بيننده نمي كرد سعي نمي نمود جملات حكيمانه را به بينندگان عزيز حقنه نمايد! بسياري از طنزهاي مديري درآن سالها برپايه موقعيت جفنگ(Absurd) وپوچ بنا ميشد طنزهايي كه بايد به بيهودگي موقعيت ايجاد شده مي خنديدي نه اسلپ استيكي در كار بود نه لودگي اغلب طنزها و… مثال شاخص اين گونه طنز نمايشهاي نسبتا پرتعدادي بود كه مديري در آن نقش ژنرالي را كه براي سخنراني مي آمد بازي مي كرد.
سه:
مديري نوآوري هايي را به عرصه طنز تلويزيوني آورد كه شايد چند دهه قبل در سينما و تلويزيون غرب آزموده و نخ نما شده بود.مثل نگاه كردن هاي هاج و واجش به دوربين كه اصطلاح دستمالي شده فاصله گذاري برشت را برايش به كار مي برند يعني نازلترين برداشت از مقوله اي كه خود فصلي از ادبيات نمايشنامه نويسي است. مقايسه اينگونه فاصله گذاريها و اشاره بحضور دوريين را مثلا مقايسه كنيد با آني هال وودي آلن كه بيش از دو دهه قبل ساخته شده (عمدا مثالي كمدي آوردم وگرنه نمونه كم نيست) تا ببينيد چه رويكرد ظريف و هوشمندانه اي در آن جا به كار رفته. در كارهاي مديري تا به امروز اين نگاههاي زمخت و منگ به دوربين حفظ و تبديل به يك موتيف شده است البته اين همه پايمردي هم چيز كمي نيست.
اما ساعت خوش و بعد طنزهاي نوروزي و بعدتر برنامه هاي شبانه مثل 77 و پلاك 14 و … بيشتر در قلمرو هزل و لودگي قدم مي زدند و فقط گاه گاه بارقه اي از طنزي هوشمندانه به چشم مي خورد.مثلا برنامه اي مثل پلاك 14 به شدت دچار روانپريشي در ساختار و حال و احوال بود و در هر قسمت جانوري را به صحنه مي آوردند تا جايي كه شتر هم به آن خانه راه يافته بود.اين برنامه ناگهان نيمه تمام رها شد و ديگر كسي آن را به ياد نياورد. مديري به طرز حيرت انگيزي سطحي نگري و ابتذال به معناي واقعي را وارد طنزش كرد و هرچه بيشتر از روزهاي خوبش دور شد .موتيف كاملا جا افتاده و معروف او لوله هاي مقوايي بود كه در هر برنامه لااقل ده بار با هر دليلي اشخاص توي سر هم مي كوبيدند. مديري در تمام اين سالها و در هر مجموعه اي به صراحت سعي داشت تا واژگاني نو و خودساخته(بگوييم من در آوردي) به جامعه عرضه دارد مثل واژه ببخشيد با آن لحن خاص ادا ، يعني چه ؟! و … كه نهايتا با خلق روستاي خيالي برره موفق به خلق فرهنگ گفتاري جديدي گرديد كه خوب يا بد جامعه اي را به شدت به خود مشغول ومعتاد كرده است. اين دغدغه سالها با مديري بود .
در آن سالها همزمان با ساعت خوش نوع ديگري از طنز نيز به معرض تماشا گذاشته شد به نام طنز 39 كه داريوش كاردان كارگردانش بود وبيشتر برپايه طنز سياه و پوچ مي گذشت. طنز 39 هيچگاه توفيق ساعت خوش را در بين عامه مردم نيافت اما به جرات مي توانم بگويم كه هرگز طنزي به قدرت و ظرافت 39 در اين سالها نديده ام.
داريوش كاردان به سرعت افول كرد و بي ارزشترين طنزها را ارائه كرد و مي كند كه نمونه آن شخصيت راديويي خرناس است كه بسيار تنفر برانگيز و لوده است و خاطره طنزهاي صبح جمعه را زنده مي كند .كاردان طنزي سفارشي ارائه مي دهد كه كوچكترين تلاشي براي ارائه استقلال هنري خويش به كار نمي بندد.
اما مديري در اين سالها رقيب تلويزيوني ديگري هم داشت كه در مقطعي در بين عموم توفيق فراوان يافت و او كسي نبود جز مهران غفوريان كه به خصوص با زير آسمان شهر مدتي بيننده هاي تلويزيون را به خود اختصاص داد. زير آسمان شهر طنزي مبتني بر شخصيت پردازي بود . خلق شخصيتهاي ماندگاري همچون خشايار مستوفي و بهروز خالي بند به تنهايي مي تواند برگ برنده غفوريان باشد اما زير آسمان شهر هم در اغلب اوقات طنزي سفارشي ، ملزم به پيامرساني اخلاقي،خالي از ظرفيتهاي ديداري بود و رفته رفته تكراري و كمرنگ شد هرچند محال است شخصيتهاي اين مجموعه و ظرايف بازيهاي درخشانشان فراموش گردد. مديري تا قبل از خلق برره شانه به شانه غفوريان و به نوبت برگهاي خود را رو ميكرد اما با آمدن شبهاي برره به نظر مي رسد فصل جديدي از طنزهاي تلويزيوني آغاز گرديده كه دلايلش را بر خواهم شمرد. شخصا منتظرم ببينم غفوريان در اين مبارزه كه حالا ديگر پاياپاي نيست آيا برگي در آستين دارد؟ فكر نكنم.
دره من چه سرسبز بود!
با مجموعه پاورچين نام برره به ميان آمد روستايي خيالي كه آداب و آيينهاي خاص خود را داشت .اين مجموعه و بعدتر نقطه چين نيز طنزي در قالب اداري و غير از آن پرداختن به مشكلات خاله زنكي زناشويي داشت هرچند خلق واژه هاي غريب برره اي و رسوم خاص آنها مردم را به شدت سرگرم خود كرده بود اما طنز همان طنز لوده و كشدار و بي مايه آشنا بود كه اسلپ استيك تهوع آور لوله هاي مقوايي و… را همچون هميشه به همراه داشت. زيباترين قسمتهاي اين دو مجموعه معطوف به زماني بود كه مثلا پدرها از برره مي آمدند و تقابل خشونت بدوي و بلاهتشان ديدني بود. مديري پس از استراحتي واقعا مفيد هوشمندانه به آرزوي ديرينه اش براي خلق دنياي طنز و هزل آميز و بدوي ايده آلش با آرايش خاص عناصر فرهنگي همچون زبان،سبك زندگي، روابط اجتماعي، شكل گيري نهادهاي حكومتي و اداري و… جامه عمل پوشاند و داستان را به خود برره برد.
اينجا او مي توانست در زمينه اي خالي هرجور مي خواهد سنگ سنگ اين بنا را بچيند و داستان خودش را بگويد. حضور شخصيتي غريبه(كيانوش) كه با اين مرام و آيين آشنا نيست توجيه خوبي براي آموزش فرهنگ برره اي به بيننده است. به نظر مي رسد اينبار در يك دورنگري دور انديشانه از ابتدا بدون اينكه عجله اي در كار باشد قم به قدم جلو مي آييم و با اينكه داستان مي توانست در ناكجاآباد برره ودر زمان نامعلوم و نامتناهي بگذرد داستان از چند دهه قبل آغاز شده و گوشه چشمي هم به تاريخ قرن اخير اين سرزمين مي اندازد هرچند اين قلمرو چندان جاي جولان نخواهد بود وبراي او محدوديتهاي ناخواسته را پيش خواهد آورد. مثلا نگاه كنيد به نوع ورود حسن شكوهي كه نام او از ابتدا در تيتراژ بود و همه منتظر بودند كه بالاخره چه هنگام او وارد داستان خواهد شد .سيماي او بهروز وثوقي در دالاهو را به خاطر مي آورد بعدتر با پيشرفت داستان او با تغيير ظاهر تبديل به قيصر مي شود در حاليكه كه گويش جاهلي را هم ظاهرا از راديو فراگرفته. در اين مثال مديري مي كوشد شكل گيري لمپنيزم را حاصل مناسبات غير اخلاقي خود جامعه نشان دهد كه پر بيراه هم نيست.
شبهاي برره در دو سطح ارائه مي گردد در سطح اول با مخاطب عام روبروييم كه مي خواهد به هر قيمتي بخندد و با تمام روزمرگي ها و تلخكاميهاي جامعه عقب افتاده از نظر رفاهي و اقتصادي قدر خنديدن به هر قيمت را مي داند و براي روشنفكري تره هم خرد نمي كند. مخاطبي كه گويشهاي كج و معوج برره اي برايش بي نهايت جذاب است و بسياري از كنشها و واكنشهاي سخيف شخصيتها از اينروي در جان داستان تزريق گرديده است . مثل درگيريهاي هميشگي طغرل و دوبرره با نوع صحبت تكراري و توضيح واضحاتي طغرل يا شخصيت بي بنياد و فوق العاده به هرز رفته اي مثل سردارخان با بازي فاجعه آميز سعيد پيردوست كه به هيچ روي نمي تواند توازن داستان را در رويارويي با بازي دلنشين و جانانه سالارخان(محمد شيري) حفظ نمايد . از اين روست كه بيشترين زمان هر داستان به توضيح واضحات تكراري و رقت انگيز مي انجامد.
مديري اسلپ استيك تهوع آورش را در اين وادي هم مي آزمايد. به ياد بياوريد قسمتهاي نخست شبهاي برره را كه زد و خوردهاي آنچناني را در پي داشت . شخصا اعتقادي به بدآموز بودن و اين حرفهاي حكيم مابانه ندارم و صرفا افراط در اين سوژه ها را از ضعف در پيشبرد سالم داستان مي دانم .وگرنه كمي زد و خورد بد نيست!!
اما از نقاط قوت برره هم بگوييم :تكيه كلام ها ، آواها ، صداهاي اضافي و غرشها و خنده هاي منحصر به فرد برره اي به خوبي در خدمت شخصيت پردازي هستند.شخصيت ها به جز سردار خان اغلب در تهايت دقت و جذابيت پرداخته شده اند. بازيها اغلب عالي است. بازيگر نقش دوبرره(فرهاد كاظمي) را من جاي ديگري به خاطر ندارم. او فوق العاده است و ساير نقشها نيز.
اما نقش كيانوش(سيامك انصاري) كه با استادي هرچه تمامتر جان مي گيرد از بعدي ديگر ارزشي مضاعف مي يابد.كيانوش ذهن بيدار جامعه معاصر است كه اغلب سخنش به جايي نمي رسد و در گذر زمان خودش هم ترجيح مي دهد تنها ، ناظر تاريخي اين همه جهل و خرافه و نامردمي باشد. كيانوش نماد روشنفكري سرخورده قرن اخير اين سرزمين است كه در بازي نابرابر با عامه اكثريت نادان هميشه بازنده است و از او با عنوان نفهم قدرداني مي شود.مديري در نماياندن اين رنج بزرگ و خوابديدگي روشنفكري گنگ اين سرزمين موفق است. جالب اين است كه عموم آنهايي كه با ديدن سريال بر جداافتادگي و ستم ديدگي كيانوش در اين ناكجا آباد اظهار تاسف مي كنند همانهايي هستند كه در جامعه واقعي ، در همين روزمرگيهاي كسالتبار جهان سومي مان ، هنرمندان و روشنفكران اصيل را خانه نشين و منزوي كرده اند . نويسندگان و هنرمنداني كه آرزوي عرضه آثارشان آرزويي بزرگ و دست نيافتني است.آمار كتابخواني جامعه ما، وضعيت فرهنگي سينما تئاتر ،موسيقي و … حاصل همين بينندگان عزيزي است كه جامعه را تبديل به جهنم واقعي كرده اند . فقط نگاه كنيد به رانندگي عصبي ، جنون آميز و روان پريشانه در شهر و جاده كه نماد واقعي تنشها و له شدگيهاي درون مردم اين جامعه است .روزي از ديدگاه روانشناختي به رانندگي در ايران خواهم پرداخت و اشاره خواهم كرد چرا اختلال شخصيت ضد اجتماعي و پرخاشگر در بين رانندگان تاكسي اينقدر بالاست. در برره همه به هم كلك مي زنند و همديگر را مي پيچانند. پول فرمانروا ست و كوچكترين نشاني از انسانيت و احترام به همنوع به چشم نمي خورد( آيا شما ديده ايد؟) اين تصوير دردناك و تلخ و سرطاني جامعه معاصر ماست . از اين منظر است كه برره خود را در سطح ديگري هم مي نماياند . يعني اگر تحمل كني كه بعضي اسلپ استيك ها براي بينندگان عزيز به نمايش در آيد برخي صحنه هاي اوتي كشدار را تاب بياوري مي تواني با مجموعه اي روبرو باشي كه درد روزگار مان را بازمي تاباند و گاهي به شكلي بي رحمانه بر جان خفته ما چنگ مي اندازد . برره در اين سطح مخاطبين خاص را مد نظر دارد و تقريبا هيچگاه از ياد نبرده ، در بيشتر قسمتها شاهد ظرايفي و نشانه هايي هستيم كه صرفا براي مخاطب خاص در نظر گرفته شده كه شايد مخاطب عام هم نادانسته به آن بخندد .(شايد برخي ها به تقسيم بندي عام و خاص قايل نباشند اما مهم اين است كه در تاريخ اين آب و خاك مرز پررنگي ميان اينها بوده و هست.)
شوخيهاي برره اي با هنرمندان بزرگي همچون: كوستاگاوراس، جيم جارموش،فيل كالينز و … نمونه كوچكي از اين رويكرد است.
انگل سفارش
انگل سفارش ،خوره جان هر اثر هنري است. به شكل رذيلانه اي شرافت اثر را مي قاپد . هم مورد سفارش را رسوا ميكند و هم هويت خويش را مي بازد. جامعه هنري ايراني در گذر تاريخ هيچگاه جان سالم از اين انگل در نبرده است واز جاي جاي كالبدش چرك و خونابه گند سفارش و آقا بالاسري بالا مي زند. در هوشمندانه ترين گريزهاي هنرمندانه نيز پره هاي سانسور يا سفارش گوشه دامن اثر را گرفته است .ايراني هيچگاه در تمام طول تاريخش فارغ از اين درد نبوده .
مديري ناگزير است به اين وادي بغلطد(بغلتد؟؟) دلايلش را بر مي شمرم:
مديري با كم پروايي شايان تقديري نوك پيكان انتقادش را به سوي همه مي گيرد .از تمام بينندگان عزيز كه بازيگران واقعي برره هستند تا مامور قانون طغرل و نوع شكل گيري ابلهانه نهادهاي دولتي و گردانندگان آنها. اين درست كه او زمان را به عقب برگردانده اما اين فقط براي گذر از سد اوليه سانسور بود. از اينرو مديري ناگزير است هر از چند گاه براي خودشيريني و حفظ موقعيت تن به سفارشي كار كردن بدهد. در اين مورد بحثي ندارم كه شايد برخي از موارد سفارشي در واقعيت هم منطقي و مورد تاييد باشند و شايد هم نباشند اما وقتي به داستاني كه هيچ ارتباطي ندارد اماله مي شود نفرت برانگيز است.
برره وارد بازي قدرت مي شود. صاحبان قدرت هريك به نحوي دوست دارند آنرا به سود خود تمام كنند. برره بيش از حد بزرگ مي شود عده اي كه آنرا به سود خود نمي بينند در بوق مي كنند كه بدآموزي دارد. مديري آنها را دور مي زند. او با فضاي ذهني نابي كه خلق كرده مصالح بيشماري دارد كه تا مدتها مي تواند به خرج سريال بزند و محوديت در يك مقوله دست او را نمي بندد.اما او رفته رفته به ابلاغ پيامهاي اخلاقي رو مي آورد و براي ادامه پخش سفارشها را به جان ميخرد بايد ديد تاكجا مي تواند ادامه دهد. بايد ديد كيانوش به كجا كشيده مي شود ؟ آيا سفارش دامن او را هم آلوده به ننگ خواهد كرد؟ فكر مي كنم بهتر است برره آبرومندانه و به همين زودي تمام شود وگرنه كار به تبليغ براي انرژي هسته اي و … خواهد كشيد. اين حق ماست ولي جايش اين جاست؟ يعني هنر بازيچه دست ماست؟ بگذاريد مردم، ساده بخندد. بي سياست و بي كلك (به قول صمد آقا).
دي ماه 1384